یلدا

 

یلدا می آید از پشت تپه پدربزرگ درست جایی که پرندگان فوج فوج توی چشمهای دخترکی بلند قامت گم میشوند انگار به چشمهای تو راهی هست رو به آسمان..یلدا می رسد خسته سرد دلمرده از دشتهای سوخته شهری که بزرگش خواندند و بزرگ هم نبود خودت گفتی این جا بزرگ نیست یلدا میرسد با دستهای سرد و پر رنگ توی چشمهای دخترکی که خدایش اخم نبود خدایش دستهای ظریفش بود که سرد بی معنی بود برای شب های سردی که زیر کرسی برای هم فال حافظ بیرنگ میگرفتید ..یلدا دارد میرسد از پشت تپه پدربزرگ قصه توی حیاط یک خانه قدیمی کنار حوض فیروزه ای که ماهی هاش عمرشان را به بهمن داده بودند ..دلت که سرد نباشد یک شب طولانی چه فرقی دارد که سرد باشد یا نه!یلدا میرسد از پشت پلکهای خسته پیرزنی که سبدش را روی زمین گذاشته بود و درد پا امنش نداد رسیده بود سر پیچ کوچه به تمام گیس گلاب ها خبرآمدنش را میداد .این جا از این فاصله دخترکی مینویسد یلدا دارد میرسد از پشت تپه ی پیرمردهایی که توی عصر چلچله آفتاب میگرفتند گوشه ی دیوارهای کاهگلی..یلدا دارد میرسد توی شهری که بزرگ نبود میان دستهای دخترکی بلند قامت...یلداتون پیشاپیش مبارک!

 

/ 0 نظر / 62 بازدید